<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4139103</id><updated>2011-04-22T08:03:24.120+04:30</updated><title type='text'>Mahdi1979</title><subtitle type='html'>Strange Feeling's prior weblog ...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mahdi1979.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4139103/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahdi1979.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>iliyA</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://iliya.iliyahoo.ir/pix/alonemahdi.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>2</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4139103.post-108097792197996366</id><published>2004-04-03T13:08:00.000+04:30</published><updated>2004-11-22T06:29:36.600+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ما خانه به دوشان ، غم سيلاب نداريم! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;عاقبت ، &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;از اين خانه ی ازلی خويش رخت بربست و بر کاشانه ای ديگر مقيم گرديد تا که در مُقام &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;، بيارامد و سحاب اندوه خويش در آن سرای بباراند بر کوير دلهای تفتيده و عطشناک! ...&lt;br /&gt;اندکی از گفتنی ها را گفتم در نگاشته ی پيشين که آخرين نگاشته ی من بود در اين لوح سپيد و مقدس &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;، و باقی گفتنی ها را ميگذارم گفتن را و نبشتنشان را در سرای نوين &lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt;! ...&lt;br /&gt;به هر روی ، چه اينجا و چه مُقام جديد &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;، همه جا خانه ی يار است و بيتی ز بيوت آن نگار مقيم ملکوت که مَلک مُلک عشق است و صاحب ارض دلهای خونين جگر گشته و شرحه شرحه از فراق و پاره پاره از شوکران انتظار! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل .. خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمامی عزيزان دلی را که با عشق بی منتهای خويش و با تحفه ی مهر بيکران خويش ، بنده نوازی نمودند اين ساليان من بی سرمايه ی شيدا را ، به خدای بزرگ و مام هستی و به آغوش اهورا می سپارمشان و اميدوارم که همه شان در پناه ظل بی پهنای &lt;strong&gt;ايليا&lt;/strong&gt;ی حق ، مسرور و بی غم و خندان و عاشق باشند و مجنون بمانند و مست! ...&lt;br /&gt;عزيزان دل ، از اين پس ، برای نظاره ی &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;و نيوشيدن درد دانه های دل ايليا و نوشيدن آوای محزون غربت وی ، به وبلاگ جديد و کاشانه ی نوين &lt;a href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank" &gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;مراجعه نمايند.&lt;br /&gt;&lt;BR&gt;&lt;br /&gt;&lt;CENTER&gt;&lt;A href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank"&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style="font-size:25px" face="times new roman"&gt;http://ILIYA.ILIYAHOO.com&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/B&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فدای همه گی تان : &lt;br /&gt;کوچکترين همدرد درد کشيده تان : &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;( &lt;strong&gt;ايليای حس غريب ... &lt;/strong&gt;)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يا علی ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;بيستون ماند و بناهای دگر گشت خراب .. اين درِ خانه ی عشق است که باز است هنوز! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از سر کوی تو گيرم که رَوم جای دگر .. کو دلی تا بسپارم به دلآرای دگر؟!&lt;br /&gt;عاشقان را طلب از باده ی انگوری نيست .. هست مستان تو را نشئه ز صهبای دگر!&lt;br /&gt;گر به بتخانه ی چين ، نقش رُخت بنگارند .. نکند چشم کسی ميل تماشای دگر! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;CENTER&gt;&lt;A href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank" style="border:0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;IMG src="http://iliya.iliyahoo.com/pix/alonemahdi.jpg" border="6" style="border-color:#900000"&gt;&lt;/A&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;( حس غريب ... )&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4139103-108097792197996366?l=mahdi1979.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4139103/posts/default/108097792197996366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4139103/posts/default/108097792197996366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahdi1979.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108097792197996366' title=''/><author><name>iliyA</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://iliya.iliyahoo.ir/pix/alonemahdi.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4139103.post-108093549828265865</id><published>2004-04-03T00:21:00.000+04:30</published><updated>2004-04-06T13:28:25.653+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;بايد عاشق شد و رفت ... ، بادها در گذرند! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مديدی بود که دست دست می نمودم بهر نگاشتن اين آخرين نبشته ی خويش ، در کرانه ی بيکرانه ی  اين مُقام ازلی و اين لوح سپيد و طهور &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;خويش؛ ليک گاهی غل بی مجالی بر گريبان اين دل به غليان آمده پيچيده بود و گاهی نيز همان رسن بی حوصله گی ها و ابری بودن های هوای حوصله بر گـُـرده ی ذهن و دل پنجه افکنده بود و گاهی نيز تهی بودن بطن از خلوص و طهارت و شيدائی ، مسبب و موجب و علت بود خموشی را و سکوتی بغض هيئت را در گلوی توتمی شورشگر! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دلم ديوانه شد ، ای عاقلان! آريد زنجيری .. که نبوَد چاره ی ديوانه ، جز زنجير تدبيری! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر روی ، اينک که سوز دلتنگی و درد اختناق و شور خفقان ، همچون بختکی هايل و بسان المی حناق وش - که حايل است بی پرده نگاری های اين دل وحشیِ مانده در بند نفسی هايل را - ، می آزارد اين طفيل دل تنهاتر از هميشه ی مرا و پنجه می کشد بر ديواره ی روح عصيان صفت من و سوهان ميزند اذهان ارواح عريان ابدان نهفته در سينه ی تنگ و شرحه شرحه ی مرا و می خراشاند نای سينه ای نای آوا را ، عزم نگاشتن نموده ام و قصد نبشتن رازی سر به مُهر کرده ام ديگر! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باز فرو ريخت عشق ، از در و ديوار من .. باز ببرّيد بند ، اشتر کين دار من!&lt;br /&gt;باز سر ماه شد ، نوبت ديوانه گی ست .. آه که سودی نکرد ، دانش بسيار من!&lt;br /&gt;بار دگر فتنه زاد ، جمره ی ديگر فتاد .. خواب مرا بست باز ، دلبر بيدار من!&lt;br /&gt;صبر مرا خواب برد ، عقل مرا آب برد .. کار مرا يار برد ، تا چه شود کار من!&lt;br /&gt;بار دگر شير عشق ، پنجه ی خونين گشاد .. تشنه ی خون گشت باز ، اين دل سگسار من! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری ...&lt;br /&gt;هر آمدنی را رفتنی ست و هر آنکس که عاشق گشت ، بايد مسافر گردد و آنک سفر خويش بر هجرت بدل نمايد و مهاجر گردد ، و در اين ميانه تنها من و توی درد فهم درد آشنای درويش روی و در خويش خوی ، کاسب معرفت بايد گرديم و کاتب درّ معرفت نيز هم! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;معرفت درّ گرانی ست ، به هر کس ندهند .. پر طاووس قشنگ است ، به کرکس ندهند! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من ، اينک بايد که خبری دهمتان از کوچی و رحلتی ، از آواره گی و در به دری و خانه به دوشیِ ديگری ، از مرگی باز و حياتی ديگر ، همچون همين بهار که آيتی ست عارفان را از قيامتی و رستخيزی که نهفته ست در پس آن و نفخه ی صوری و شوری و نشوری ديگر باره باز هم! ...&lt;br /&gt;اينک کار نبشتن من الکن ، کار نگاشتن من قاصر ، کار توتم زدن من بی مايه ی پوچ پوک دريوزه روح مسکين دل ، ديگر تمام گرديده ست در اين لوح محفوظ &lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt;! ...&lt;br /&gt;و من اينک ، اين لوح مطهر &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;را به حال خويش رها بايد که نمايمش و همچنان ناگشوده بگذارمش و همچنان نيمه تمام رهای نمايمش ، تا که گشودن مُهر دل پر مِهر خويش را واگذارم بر مفتاح لوح طاهری ديگر! ...&lt;br /&gt;اسرار سر به مُهر مستی و جنون خويش را نيم گفته باقی ميگذارمشان در اينجای و به مُقامی ديگر کوچ مينمايم از اين مُقام ازلی خويش؛ که تقدير ما را بر ديوانه گی و جنون و سر مستی و بيقراری و شيدائی و رسوائی و سوز و گداز بنوشته ست اهورای از ازليت عدم!؛ که ما از ازل آواره بوده ايم و بی خانمان ، خانه بر دوش بوده ايم و رند و لاابالی و صوفی و درويش در خويش بی خويش بی قرار ، زنگی بوده ايم و مست و عيار و هر جائی! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند! ... ،&lt;br /&gt;سخت دلبسته ی اين ايل و تبارم ... ، چه کنم؟! ...&lt;br /&gt;يک به يک با مژِگان تو دلم مشغول است ،&lt;br /&gt;ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آسمانا! آشيان من مزن بر هم که من ،&lt;br /&gt;يک نفس ويران کنم اين نـُـه قفس کاشانه را! ...&lt;br /&gt;تو خيال خود کُن و اين خانه های تو به تو ،&lt;br /&gt;ور نه من درويشم و بر دوش دارم خانه را! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری ...&lt;br /&gt;دراويش در خويش گشته و بی خويش گرديده را نه هراسی ست از هجران و رحلت و کوچ و بار بر بستن ها و آواره گرديدن ها و بی خانمان گشتن های هر روزه و بانگ الرحيل نيوشيدن های هماره گی و راحيل گشتن های پی در پی ، که اصلاً همين هاست غايت آمال و آرزوشان!؛ و من که درويش نمای گشته ام و نه در خويش ام و نه بی خويش و نه بی قرار و نه مست و نه عيار ، مشتبه ميدارم خويش را بر دراويش حق ، و از همين روی ، به سرور فرياد بر می آورم که رحلت من فرا رسيده ست کنون از اين کاشانه ی ازلی کلماتی که منشآت همه شان ذکر طاهر « &lt;strong&gt;هو &lt;/strong&gt;» بود و غايت همه شان نگاشتن بهر قربت بر مظهر مطلق « &lt;strong&gt;او &lt;/strong&gt;» که حق مطلق است و خداوند خدای است و مظهر و مبدأ و مبدع عشق و مستی و جنون و شيدائی! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لُنگکی زير و لُنگلی بالا .. نِی غم دزد و نِی غم کالا! ...&lt;br /&gt;بوريا کهنه ای و پوستکی .. دلکی پر ز مهر دوستکی! ...&lt;br /&gt;اين همه بس بوَد « &lt;em&gt;ايلی &lt;/em&gt;» را .. مردک رند لا ابالی را! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخت است بر من ، صعب می نمايد در نظر تلخم ، گرانسنگ و مُرّ است بر من هجرت از اين مُقام ازلی طهوری که همه ی سرمايه ی من بی ثمن است اندر اين هستی دنی و عريانی که سرشار است از نامردمان رهزن و قداره بندان بيگانه با مرام و بهتر بگويم ، نه نا مردان ، که نا زنان پست بيگانه با شرافت و حريت و غيرت!؛ اما چه توان نمود جز اين؟! کدامين ره توان برگزيدن جز هاجر گشتن بر سوی سبيل دوست؟! ...&lt;br /&gt;می گويم هجرت ، و نمی گويم سفر ، از آنروی که سفر را معنی آن باشد که بازگشتی در پس آن است و هجرت را نه رجعتی و بازگشتی در پی است ، و من مهاجرم از اين مُقام و نه مسافر! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;عبور بايد کرد! ...&lt;br /&gt;صدای باد می آيد ... ، عبور بايد کرد! ...&lt;br /&gt;و من مسافرم ، ای بادهای همواره! ...&lt;br /&gt;مرا به وسعت تشکيل برگ ها ببريد! ...&lt;br /&gt;مرا به کودکی شور آب ها برسانيد! ...&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ليک من بايد چنين گويم : " &lt;strong&gt;و من مهاجرم ای بادهای همواره! ... &lt;/strong&gt;"؛ که مگر نه اينکه خود &lt;strong&gt;سهراب &lt;/strong&gt;، آن سبزينه روح که خود روح عشق بود چنين می گويد : " &lt;strong&gt;زندگی ، &lt;em&gt;حس غريبی &lt;/em&gt;ست که يک مرغ مهاجر دارد! ... &lt;/strong&gt;"؟! ، پس نه مرغ مسافر را ره خواهند نماياند بر اوج قله های قاف عشق ، که مرغان مهاجر را &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;دهندشان و بار عام دهندشان و اذن حضور در بارگاه سيمرغ عالم که خود روح پرواز است و مايه ی اوج از حضيض بر ملکوت؛ که يار عزلت گرفته در اين بار ، مايه ی عروج است و نه منشأ هبوط! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ما و مجنون ، همسفر بوديم در دشت جنون .. او به مقصدها رسيد و ما هنوز آواره ايم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذرم از حزين نگاشتن و ناله سر دادن و شکوه از فرا آمدن هجرتی ديگر ، که اصلاً قصد من از نبشتن اين کلام درد آلوده ، آلوده نمودن کاريز دل درد آشنايان نبود به شوکران اندوه؛ خبر هجرت ، تنها بهانه ای شد بهر نگاشتنی ديگر ، آنهم کمی بی پرده تر ، شايد!. بگذار بگويم از &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;خويش اينک ، که اصلاً هجرت و خانه به دوشی و آواره گی ، پيشه ی ازلی ماست و " &lt;strong&gt;ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم! ... &lt;/strong&gt;"؛ همين! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هر چند که چون صورت ديوار ، خموشم ،&lt;br /&gt;از ياد کسی هست درون ، پر ز خروشم! ...&lt;br /&gt;با تهمت و طعنم چه ازين خانه برانی؟! ،&lt;br /&gt;زاهد! ز تو اين خانه ... ، که من خانه به دوشم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد توی رفيق درد آشنای درد کشيده و درد فهميده که درد دانه می پاشانی بر ارض بکر دلت هر روز و هر شب حيات ، با خويش گوئی که سبب چيست که اين &lt;strong&gt;ايليا&lt;/strong&gt;ی شوريده سر ، اينچنين در وصف و نعت اين لوح &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;خويش می نگارد و اينچنين اين لوح محفوظ را عزيز ميدارد؟! که مگر نه اينست که اين صفحه ، صفحه ای ست ظاهری و تهی از هر طهارتی و ثمنی؟! اما من می گويمت که چه گشته ست که اين لوح &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;،  اينچنين بهر من ، ثمين گرديده ست و به کوهی گرانسنگ ز سيم و زر نيز معاوضه نخواهم داشت دمی در آن ماندن را و نگاشتن را و هوی زدن را! ...&lt;br /&gt;که مگر ناگفته اند که " &lt;strong&gt;&lt;em&gt;شرف المکانِ بالمکين &lt;/em&gt;: شرافت و قدر و منزلت هر مکانی ، به مقيم آن مُقام است و نه هيچ چيز ديگری! ... &lt;/strong&gt;"؛ و نه اينکه پنداری که مقيم اين مُقام طهور&lt;strong&gt; حس غريب &lt;/strong&gt;، پسرکی رند و عيار و قلندر است ، &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;نام!؛ که آنکه در اين لوح محفوظ مينگارد ، نه منم ، که هر چه هست اوست؛ نه &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;ست ، که &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;ست؛ نه منم که می انديشد و می شورد و ز سبوی دلش ، آب حيات می تراود و می گريد و قلم ميزند و لجام توتم رها ميسازد که به هر سوی خواهد رود و گسسته عنان و گسيخته افسار بگويد و فرياد زند و بغض های فرو خورده ی سکوت خويش از بيداد ظالمان ، داد زند و به داد خويش ، داد ستاند ، که هر چه هست تنها اوست و او همان مظهر مطلق هوست!؛ نه منم که مست ميگردد و بی باده ، ساغر زده ميشود و سماع آغاز ميدارد به ابدان کلام خويش و به رقص در می آيد به ايادی حروف خويش و مجنون ميگردد و رسوا و بيقرار و ديوانه و شهره ی عام و خاص ، که هر چه هست و هر که هست ، باز هم همان اوست! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;آن که بی باده کند جانِ مرا مست ، کجاست؟! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری ... ، آری ... ، آری ...&lt;br /&gt;نه &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;ست که می نگارد و نه &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;ست که به تفکر و مداقه می نشيند و نه &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;ست که توتم ميزند و نه &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;ست که ميسرايد و اصلاً نه &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;ست که هست!؛ که هر چه هست و هر که هست ، چه در نظم و چه در نثر و چه در شعر و چه در کلام ، &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;ست و طفيلی ز نسل پر اصالت &lt;strong&gt;ايليا&lt;/strong&gt;ی حق!؛  و خلاصه و لبّ کلام اينکه : در اين لوح محفوظ &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;، " &lt;strong&gt;من نه منم ، نه من منم! .. من نه تو ام ، تو ام منی! ... &lt;/strong&gt;"؛ همين و ديگر هيچ! ...&lt;br /&gt;و باز هم بگذار بگذرم از شرح و تصوير آنکه مبدأ و منشأ و صاحب و مَلک اين مُلک &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;است ، که عارفان و عاقلان و عاشقان و مستان و مجانين ، خود فهم توانست کردن! ...&lt;br /&gt;از &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;و قداست و طهارتش سخن ميراندم گوئی ، پس رخصتم ده تا که بنگارم اندکی از اسباب و علل اين مدعای خويش را بهر توی رفيق عاشق عاقل درويش! ...&lt;br /&gt;من نبودم ، که بودم ، ليک مرده ای در ميان زنده گان ، ميتی به روز مرگی گرفتار آمده در اين دياری که طاعون نسيان و وبای روزمرّه گی ، گريبان پير و جوان را بگرفته ست و تلی از اموات به رقص غفلت گرفتار آمده را ارزانی اين موطن داشته ست!؛ مرده بودم و پست گرديده بودم و جيفه ای گشته بودم که تعفن لاشه ی غافلش ، از فرسنگها دورتر ، مشام دل می آزرد!؛ خلاصه اش اينکه : بودم ، ليک نبودم!؛ همين ديگر ، بفهم! ...&lt;br /&gt;ليک ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، مرا هستی بخشيد و عينيت ارزانی ام داشت و هستم کرد و مستم نمود و ثمين داشت من پوک پوچ بی مايه را! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، قلم و توتم و انديشه و عقيده و ايمانم بخشيد و سنگ صبور گشتن بر من آموخت! ، سنگ صبوری که خود تنهاترين تنهايان عالم است و هيچکس يافت می نشود که غم از دل پر داغ وی بزدايد و زنگار از آينه ی دلش بروبد ، آينه ی دلی که به آههای پی در پی ، کدر ميشوند و مکدر خاطر و خاکستری لون! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;و عشق ... ،&lt;br /&gt;صدای فاصله هاست! ...&lt;br /&gt;صدای فاصله هائی که غرق ابهامند! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نه! ...&lt;br /&gt;صدای فاصله هائی که مثل نقره تميزند! ... ،&lt;br /&gt;و با شنيدن يک هيچ ، می شوند کدر! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هميشه عاشق تنهاست! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt; بود که &lt;strong&gt;ليلای ليلی &lt;/strong&gt;را ارزانی ام داشت؛ &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;بود که &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;را بر من بخشيد؛ &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;بود که مرا دست پروريده ی استاد عصيان ، شهيد « &lt;strong&gt;دکتر علی شريعتی &lt;/strong&gt;» نمود؛ &lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt; بود که بر من شرافت و غيرت و حريت و مردانه گی و آزاده گی و علم و عمل و قلم و توتم و حرف و کلام و هدف و عشق و جنون و مستی و درويشی و بيقراری و شيدائی و رسوائی و و و ... آموخت!؛ باز هم بگويمت؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرده بُدَم ، زنده شدم ... ، گريه بُدَم ... ، خنده شدم! .. دولت عشق آمد و من ، دولت پاينده شدم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، تازه فرا گرفتم که حيات بهر مردم يعنی چه و اين عوام و اين مردم پر درد پر نياز بی پناه بی گناه يعنی که؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، فرا آموخت مرا که با شادی مردم ، مشعوف گرديدن يعنی که چه و با خنده هاشان ، سرمست گرديدن و مسرور گشتن يعنی چه؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، بر من آموخت که با درد و اندوه و غم مردم ، محزون گرديدن يعنی که چه و با گريه و ضجه و اشکشان ، مرگباره گرديدن و پر غصه گشتن و گريستن يعنی چه؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، بر من آموخت که از برای خلق و خدا زيستن يعنی که چه و آنک فرا آموخت مرا که جهاد و اجتهاد و شهادت چيستند و غايت و فلسفه ی حيات چيست و چه بايد کرد و چه ميتوان کرد؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، بر من آموخت که بودن يعنی که چه و هستن يعنی چه و شدن چيست؟! و در آخر آموخت مرا که ماندن يعنی چه و چرا بايد ماند؟! و عاقبت  بر من آموخت که اين نه درست است که می گويند : " &lt;strong&gt;بايد کاری کرد تا ماند! ... &lt;/strong&gt;" ، بلکه درست اين است که : " &lt;strong&gt;بايد ماند تا کاری کرد! ... &lt;/strong&gt;"؛ آری! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، ايمان را بهر من معنا نمود و عصيان را نيز ، شرافت را و غيرت را نيز ، حريت را و حيرت را نيز ، عشق را و عقل را نيز هم ، و ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، من رفتم! ... ، و آن منِ ديگرم آمد! ... ، خويشتن خويشم! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;مُرد! ... ، و &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;آمد! ... ، همزاد ازليم! ...&lt;br /&gt;اينها همه بس نيست بهر اثبات مدعای من بر قداست و طهارت و بکارت &lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt;؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هزار بار بشويم دهان به عطر و گلاب .. هنوز نامِ تو بردن ، کمال بی ادبی ست! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من مؤمن موروثی ، ايمان مرا که ميراث ابليس بود و تهی ز هر معنائی و يقينی و طهارتی و حضوری و ظهوری ، از من ستاند و کفر ارزانی ام داشت؛ مؤمن بودم ، ليک ايمانم موروثی نياکانم بود و مسلمانی ام ، شناسنامه ای و دروغين!؛ مذهبم ، مذهب دوز و کلک و توجيه و دروغ و غيبت و افترا و تظاهر و رياکاری و  نان به نرخ روز خوری و بوقلمون صفتی و بنده ی حزب باد بودن بود!؛ ليک ، &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد ، به خواست خويش و به شوق و انتخابی از روی يقين ، کافرم گردانيد ، و آنک همه گان تکفير نمودندم و من انا الحق زدم و علی اللهی گشتم و درويش گرديدم و عيار و هوائی!؛ کفرم ، مرا تا اوج قله های دار حلاج بالا برد و به عين اليقين حضور نايل آمدم و دانستم ندانسته ها را و در ديار دوران گذاری طهور ، به خلصه و تفتيش و حيرتی خلسه وار مشغول گرديدم!؛ " &lt;strong&gt;ندانم های بسيار است ، ليکن من نميدانم! ... &lt;/strong&gt;"؛ همين! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند .. جرمش اين بود که اسرار ، هويدا ميکرد! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من بی ايمان بيگانه با عصيان ، هراس و ترس و باک مرا از حق گوئی ، به دور افکند و مرا بر حق گوی حق جوی عصيانگر گستاخی بدل داشت که تنها سخن از حق ميراند و تنها به کنکاش مظهر مطلق حق مشغول است و غايتش رسيدن است بر مبدأ عشق و مستی و جنون و حلاج وشی و انا الحق گوئی!؛ و از آن پس ، روزی هزار بار تکفيرم می نمايند مردميان و من سخت به کار جستجوی خويش مشغول و تو گوئی که سرب آجين نموده اند آذان مرا که هيچ نمی شنوم از لعن و ناسزاها و نصيحت ها و شماتت های اين مردميان مصلحت انديش پر هراس!؛ " &lt;strong&gt;گه کافر و گه مؤمن دهرم خوانند! ... &lt;/strong&gt;"؛ ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باز اين که بود گفت انا الحق؟! که هر درخت .. در پاسخِ انا الحقِ او ، دار می شود! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حلاج وشانيم که از دار نترسيم .. مجنون صفتانيم که در عشق خدائيم!&lt;br /&gt;ترسيدن ما چونکه هم از بيمِ بلا بود .. اکنون ز چه ترسيم؟! که در اوج بلائيم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من بی عشق هوسران بوالهوس لا ابالی مرتاض رياضت کش ، بر من آموخت تمايز ميان عشق را و هوس را ، بو الهوسی را و عاشقی را ، جنون را و ديوانه گی را ، لا ابالی گری را و علی اللهی گری را!؛ و آنک دانستم که تا آنک که &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;نبود ، عشق پاک و طاهر من ، هيچ نبود جز رياضت و &lt;strong&gt;تقوای گريزی&lt;/strong&gt;!؛ و آنک که &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;آمد ، عشق را معنا نمود در قاموس ذهن و دل من ، و مرا به &lt;strong&gt;تقوای ستيزی &lt;/strong&gt;دعوتم داشت و شهوت را و هوس را در برابر دل من بگذارد و آنک به سنان انتخاب و سپر ورع ، نبرد و تخاصم با اين ديو هايل غريزه و نفس را از من طلب نمود!؛ و من اينک در کارزار عشق و هوس گرفتار آمده ام و گه نفس بر من غالب آيد و گه منِ ديگرم بر نفس غالب آيد و فرجام کار نامعلوم است و اين نبرد را گوئی پايانی نيست!؛ ليک بايد که درگير بود و دچار گشت و درّ عشق را تا به سر منزل دوست در کف گرفت و هميان عاشقی را سخت محافظت نمود از چنگال دد و ديوان رهزن دل ، تا که آنک به انتخابی درست ، در خور گردی انتخاب گرديدن را از جانب نگاری دلربا و لاهوتی! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;سعديا&lt;/em&gt;! عشق نياميزد و شهوت با هم! .. پيشِ تسبيح ملائک نرود ديوِ رجيم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;و ميزبان پرسيد :&lt;br /&gt;قشنگ يعنی چه؟! ...&lt;br /&gt;- قشنگ يعنی تعبير عاشقانه ی اَشکال! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و عشق ... ، تنها عشق ... ،&lt;br /&gt;تو را به گرمی يک سيب می کند مأنوس! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و عشق ... ، تنها عشق ... ،&lt;br /&gt;مرا به وسعت اندوه زنده گی ها بُرد! ...&lt;br /&gt;مرا رساند به امکان يک پرنده شدن! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;- و نوشداروی اندوه؟! ...&lt;br /&gt;- صدای خالص اکسير ميدهد اين نوش! ...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;دچار ... ، يعنی عاشق! ...&lt;br /&gt;و فکر کن که چه تنهاست ،&lt;br /&gt;اگر که ماهی کوچک ، &lt;br /&gt;دچار آبی دريای بيکران باشد! ...&lt;br /&gt;چه فکر نازک غمناکی! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خوشا به حال گياهان ، که عاشق نورند! ...&lt;br /&gt;و دست منبسط نور ، روی شانه ی آنهاست! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;- نه! ... ، وصل ممکن نيست! ...&lt;br /&gt;هميشه فاصله ای هست! ...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دچار بايد بود! ...&lt;br /&gt;وگرنه زمزمه ی حيرت ميان دو حرف ،&lt;br /&gt;حرام خواهد شد! ...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و عشق ... ،&lt;br /&gt;صدای فاصله هاست! ...&lt;br /&gt;صدای فاصله هائی که غرق ابهامند! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نه! ...&lt;br /&gt;صدای فاصله هائی که مثل نقره تميزند! ... ،&lt;br /&gt;و با شنيدن يک هيچ ، می شوند کدر! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هميشه عاشق تنهاست! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;شراب بايد خورد! ...&lt;br /&gt;و در جوانیِ يک سايه راه بايد رفت! ...&lt;br /&gt;همين! ...&lt;br /&gt;کجاست سمت حيات؟! ...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ببين! ...&lt;br /&gt;هميشه خراشی ست روی صورت احساس! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;عبور بايد کرد! ...&lt;br /&gt;صدای باد می آيد ... ، عبور بايد کرد! ...&lt;br /&gt;و من مسافرم ، ای بادهای همواره! ...&lt;br /&gt;مرا به وسعت تشکيل برگ ها ببريد! ...&lt;br /&gt;مرا به کودکی شور آب ها برسانيد! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من رانده ی مطرود از درگاه الوهی ، قصه ی خلق و راز سر به مُهر آفرينش و اسرار آن امانت ازلی را در گوش من تکرار نمود ، اما به شيوه ای درست که تا آنک ناشنيده بودمشان!؛ رنج بودن را و لذت عصيان را و فلسفه ی هبوط را و طريق عروجی دوباره را فرا آموخت بر من و آنک دست مرا بگرفت و از جاده ی پر همهمه و پر ازدحام روزمرّه گی ها و نافهمی ها و نادانی ها و جهالت ها و بلاهت ها و سفاهت ها ، مرا بر سر ميدانگاهی عشق رها نمود تنها و غريب ، و تنهائی را در انبوه جمعيت تجربه نمودم با &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;و بدل گشتم بر نادان طالبی که در طلب است سرچشمه ی آب حيوان را ، ليک در ورايش هزار راه است و تمامی شان درست می نمايد و مرد خواهد که ره از بيراه باز شناسد و بر صراط قدم بگذارد ، و اين ميسر نخواهد شد جز به مدد &lt;strong&gt;اهورا &lt;/strong&gt;و به نظر &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;و به ياری خضران پير خرابات! ، اميد! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;طی اين مرحله بی همرهی خضر مکن .. ظلمات است! بترس از خطر گمراهی! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;عشقِ من! در سفر عشق ، خطر بايد کرد!&lt;/em&gt; .. سينه را بر سر مقصود ، سپر بايد کرد!&lt;br /&gt;يار من! چرخ به دلخواه نخواهد چرخيد! .. تا بدانی به چه تدبير ، هنر بايد کرد!&lt;br /&gt;فتح اين قله ی آزاد ، به آسانی نيست! .. &lt;em&gt;عشق من! در سفر عشق ، خطر بايد کرد!&lt;/em&gt; ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من بدبين بی هنر ناخوانده دفتر عشق ، بر من آموخت نگاه عشق را و به نظر عشق بر عالم نگريستن را و به چشم دل همه کس را و همه چيز ديدن را و از دريچه ی چشم يار ، نظره افکندن بر مخلوقات و موجودات بيچاره و بی پناه عالم را! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چشمها را بايد شست! ... &lt;br /&gt;جور ديگر بايد ديد! ... &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آنک بود که من ، عاشق روسپی ها گشتم و هر شب در بستر خيالی خويش ، در کنارشان خفتم و نوازش مهر ارزانی داشتمشان و نه ابدان عريان و کالبدهای لختشان ، تحريک نمود من پر شهوت را ، که روح جامه ی نياز بر تن نموده شان ، تحسين مرا بر انگيخت!؛ با هر آه دروغين شهوانی شان در بستر اغيار - بهر لقمه خشکی نان - ، آه کشيدم از ژرفنای دل خويش - بر معصوميت و بی پناهی و بی گناهی شان - ، و لعن فرستادم بر حاکمان بی شرافت بيگانه با حيا که غم نان را مقيم اذهان اين مردميان گرسنه و مسکين نموده اند و چپاول پيشه اند و به يغما می برند سرمايه ی اندک اين آريائيان پر احتياج را؛ که عريانی کالبد و روسپی صورت بودن ، چه اهميت دارد آنک که بسياری متظاهرين مقدس مآب ملحد سيرت ، عريان روحند و دريوزه سيرت؟! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;می توان در بازوان چيره ی يک مَرد ،&lt;br /&gt;ماده ای زيبا و سالم بود ،&lt;br /&gt;با تنی چون سفره ی چرمين ،&lt;br /&gt;با دو پستان درشت سخت! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;می توان در بستر يک مست ، يک ديوانه ، يک ولگرد ... ،&lt;br /&gt;عصمت يک عشق را آلود! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می توان يک عمر زانو زد ،&lt;br /&gt;با سری افکنده در پای ضريحی سرد! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;می توان در گور مجهولی ، خدا را ديد! ...&lt;br /&gt;می توان با سکه ای ناچيز ، ايمان يافت! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;می توان در حجره های مسجدی ، پوسيد ،&lt;br /&gt;چون زيارتنامه خوانی پير! ...&lt;br /&gt;می توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب ،&lt;br /&gt;حاصلی پيوسته يکسان داشت! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;می توان چون آب ، در گودال خود خشکيد! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می توان همچون عروسک های کوکی بود ،&lt;br /&gt;با دو چشم شيشه ای ، دنيای خود را ديد! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;می توان با هر فشار هرزه ی دستی ،&lt;br /&gt;بی سبب فرياد کرد و گفت :&lt;br /&gt;" &lt;em&gt;آه! ... ، من بسيار خوشبختم! ...&lt;/em&gt; "&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من خودبين پر تکبر پر غرور خود محور سرمست از باده ی غرور - " &lt;strong&gt;خرقه ی سالوس ، از باد غرور آبستن است! ... &lt;/strong&gt;" - ، بر من آموخت گريستن را بر طفلی دريوزه ، و از آن روز من روزی هزار بار بر گدای محله ی مان می گريم و روزی دو صد بار تمام پول های درشت و اسکناس های جيب خود را - و نه پول خرده ها و پول پاره هايم را!!! - ارزانی ميدارم بر آن پيرزن مسکين کنار پيتزا فروشی محله ی مان و روزی ده بار - آنگاه که بايد از مقابل آن مرد عليل و آن مستمند جلوی دفتر کارم بگذرم - ، خود را به عليلی ميزنم و لنگ لنگان از مقابل آن معلول راه ميروم تا که دلش خوش شود که همدردی و همدلی و همزادی يافته ست که غم مشترکی دارد با وی! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غصه ميخوردم که کفش ندارم! ...&lt;br /&gt;مردی را ديدم که پا نداشت! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt; که آمد به سراغ من بيگانه با شهامت و وطن پرستی و ايمان ، بر من آموخت راز شهادت را و آنک مجنون خويش را شناختم که سالهای سال بود که در جزيره ی مجنون آرميده بود برای هماره ی عمر غم انگيز پر از بی کسی من ، و فرياد غربت و بی کسی بر آوردم که : " &lt;strong&gt;عشق من در مجنون جا مانده است! ... &lt;/strong&gt;" ، و به هق هقی بی منتها گريستم و در لابلای گريه و شهقه ی خويش ياد کردم از مجنون استخوانی پيکر و متلاشی کالبد خردينه تابوت خويش و آوای غربت سرودم که : " &lt;strong&gt;مجنون من در مجنون جا مانده است! ... &lt;/strong&gt;"؛ و آنک ليلای بی مجنون خويش را شناختم دوباره و دردش را و ايثارش را و مردانه گی اش را و فداکاری اش را و شهادت در عين حياتش را يک به يک شرح نمودم برای خويش ، و آنک غلام حلقه به گوشش گشتم و بنده و برده و چاکر و مخلص وی شدم و روزی دو صد بار بر غربت او گريستم و روزی هزار بار ناسزا و فحش ناموس  نثار آنانی داشتم که ناموس مرا در جوانی ، بدل داشته اند بر کهن مادری غريب و بی حوصله و بشکسته قامت و شرحه شرحه بطن و سپيد موی و چروکيده روی که مرغ بسملی را در نظرت تداعی ميکند نظاره اش! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ای شرم! ...&lt;br /&gt;ای کبود! ...&lt;br /&gt;تنها برای مردمک چشمهای اوست ، &lt;br /&gt;گر می پرستمت! ... &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ای سبز! تو را سپيد پوش آوردند! .. با سينه ی سرخ و پر خروش آوردند!&lt;br /&gt;آنروز به روی دستها ميرفتی .. امروز تو را به روی دوش آوردند! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;{&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;کوی خورشيد کجاست؟! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و کنون از پس هجران دراز ،&lt;br /&gt;وقت باز آمدن آن گلهاست! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مادری می نالد! ...&lt;br /&gt;کودکی می گريد! ...&lt;br /&gt;آه مادر! پدرم باز آمد! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;گفته بودی که پدر می آيد ،&lt;br /&gt;تا به خاکش سپريم! ...&lt;br /&gt;دوش هم من او را ،&lt;br /&gt;ديدمش باز به خواب ،&lt;br /&gt;که به روی لب خويش ،&lt;br /&gt;گل لبخندی داشت ... ،&lt;br /&gt;و به آن بوسه ی مِهر ،&lt;br /&gt;به سر و صورت من گل ميکاشت! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پدر را ديدم! ...&lt;br /&gt;بارها در رؤيا! ...&lt;br /&gt;و در آن قاب سفيد ،&lt;br /&gt;که در آن تاقچه است! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ولی اکنون ، مادر! ...&lt;br /&gt;کو پدر؟! کو پدرم؟! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پس چرا در تابوت ،&lt;br /&gt;غير آن بقچه ی پيچيده ی خُرد ،&lt;br /&gt;که نهادند به گور ،&lt;br /&gt;از پدر هيچ نبود؟! ...&lt;br /&gt;يعنی آن بقچه ، نشان پدر است؟! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آه مادر! پدرم! ...&lt;br /&gt;کوی خورشيد کجاست؟! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;که آمد به سراغ من خسته ی بيکس غريب بی عشق ، عاشق شدم و عشق ارضی را تجربه نمودم و نيمه ی ديگر خويش يافتم!؛ او تمام هستی خويش بر پای من ناچيز بی قابل ريخت ، و من آنچه در خور بود معشوقه ای ارضی را ، ارزانی داشتمش!؛ عاشق گشتم ، معشوق نيز!؛ عاشقی کردم و نياز ، معشوق نيز گشتم و پر ز ناز!؛ امتزاج نمودم و در نفس هاش نفس کشيدم و در آغوشش آرميدم و در چشمانش خويشتن را به نظاره بنشستم و مهربانی را و لطف را و تکيه گاه گشتن را و سنگ صبوری پيشه نمودن را آموختم و فرا آموختمشان بر معشوقه ی ارضی خويش و از وی نيز چه بسيار چيزها که فرا آموختم؛ &lt;strong&gt;جسم خويش جاری نموديم در ابدان ممزوج هم و روح خويش پيوند زديم بر يکديگر و دم من را وی می بلعيد و فرو می برد و بازدم وی را من می بلعيدم و فرو می خوردمش و آنک در هوای هم زيستيم و در کنار يکديگر رشد نموديم به طعام عشق و به نان مقدس نمو کرديم و به شراب عشق سيراب گرديديم و آنک قله های عشق ارضی را سفله يافتيم در زير گامهای خويش و تمام گرديد روايت عشق ما و هر يک به پرواز خويش در ملکوت مشغول گرديديم و ديگری را رها نموديمش به دست دايه ی آسمان و لَــله ی ملکوت تا که از سينه ی خويش ، او را شير دهد و غذای عشق در کام گرسنه و نای تشنه اش فرو ريزد تا که آن عاشقی که همو معشوق است ، در آغوش مام هستی بيارامد و بخسبد در دامن وی&lt;/strong&gt;؛ و اينگونه گشت که ليلی و شيرين و ويس و عَذرا را همه من به چشم خويش در نی نی نگاه وی ديدم و مجنون و فرهاد و خسرو و رامين و وامق را همه او در مَردم چشم من بديد!؛ چه بسيار هجران ها و فصال ها را تجربه نموديم و چه بسيار شوکران های مرّ جدائی در کام يکديگر فرو ريختيم ، و چه بسيار وصال ها و رسيدن های کوته را تجربه نموديم با يکديگر و چه بسيار شراب عشق و جنون در کام يکديگر فرو ريختيم از باده ی دلهای تازه عاشق و شيدا و رسوا و بيقرار گرديده ی خويش!؛ و همه ی اين فصال ها و وصال ها ، تمامی آن هجران ها و رجعت ها ، همه و همه نشانی بود از هجرت و جدائی ابدين مان از معشوقه و نگار و يار و دلبر و دلدار آسمانی مان که در انتظار وصلش ، دل خوش ميداريم و بذر اميد خويش به آب ديده و به خون دل ، آب ميدهيم شام تا بام و صبح تا شب ، هماره و هماره ای که نامعلوم است تأويل بی ثمرش!؛ " &lt;strong&gt;بهترين چيز ، رسيدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است! ... &lt;/strong&gt;"؛ ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ميان عاشق و معشوق ، هيچ حايل نيست .. تو خود حجاب خودی ، &lt;em&gt;حافظ&lt;/em&gt;! از ميان برخيز! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در دل معشوق ، جمله عاشق است .. در دل عَذرا ، هميشه وامق است!&lt;br /&gt;در دل عاشق ، به جز معشوق نيست .. در ميانْشان ، فارق و مفروق نيست! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب&lt;/strong&gt; که آمد به سراغ من سرگردان بلاتکليف پر تحير ، عزيزان دلی بر من ارزانی داشت که همزادان من بودند در ديار ملکوت از روز الست ، همانان که در عالم ذرء با همه شان هم پيمانه بوديم بر سر خوان عشق و مستی و جنون! ...&lt;br /&gt;هم صلبانان من ، همه شان عزيزان دلی بودند مرا که گر نبود &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;و گر نبود اين دنيای مجازی شگفت سايبر ، تا ابديت عدم نيز يارای آنم نبود که حتی تار موئی بجويم از يکی شان ، شکراً لله! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من ارزانی داشت هم محله ی مان در شارع عشق دلدار ، &lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.bookqk.com/chin/" target="_blank"&gt;بچه محل &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;عزيز دلم ، آن يار درويش در خويش بی خويشی که پير مرشد خرابات عدم است و سرمست از باده ی حضور و ساغر ظهور ، آن خضر ره به سر منزل مقصود رسيده و آن علی اللهی با عشق پر صفا را! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من بخشيد عزيز دلی را که مقيم مُقام يار است و رندانه سر در کوچه های ملکوت ، آشفته سر در پی دلدار ميدود و ره مينمايد ردّ گامهای کويری اش بر ره گمکرده گان کوير عرفات ، و اينگونه من نيز ره يافتم بر صراط مستقيم &lt;strong&gt;&lt;a href="http://nikkhah.blogspot.com" target="_blank"&gt;کوچه ی رند&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من ارمغانی آورد از آسمان پر نور و غرق ضوء شب ، &lt;strong&gt;&lt;a href="http://jalali.blogspot.com" target="_blank"&gt;مهتاب &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;را ، آن عزيز دلی که پر ز عشق است و مست است و سير و سلوک مستی و جنون بر من می آموزد! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من عطا نمود برادری که مشتبه ترين است دلش و عشقش و خلق و خويَش بر من ، همو که &lt;strong&gt;&lt;a href="http://jazireh.blogspot.com" target="_blank"&gt;مسافر جزيره &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;ی تنهائی ست و در تلاشی بی منتهاست انجام رسالت عاشقی را! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من هديه داد عزيز دلی را که &lt;strong&gt;&lt;a href="http://hadis-e-eshgh.blogspot.com" target="_blank"&gt;حديث عشق &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;در گوش طفل نوپای من زمزمه می نمايد و عشق نثار دل پر نياز من می نمايد و مَحرم و مرهم و سنگ صبور می شود منِ سنگ صبور شهرتِ مُحرم بيت يار را! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من تحفه آورد &lt;strong&gt;&lt;a href="http://shargi.blogspot.com" target="_blank"&gt;قاصدک &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;را به نسيم عشق ، آن عزيز دل محزون دل نازک دل را که عشق اندوهباره می بارد از کلام مهربان آن مهرباره ی هماره تلخ و خاکستری! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من بشارت داد &lt;strong&gt;&lt;a href="http://mokashefeh.blogspot.com" target="_blank"&gt;مکاشفه &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;ی حضور را در برابر يار ، به سبب آشنائی با عزيز دلی که کاشف است و مکاشفه پيشه و سالک طريق حق! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر سر من منت بگذارد تا &lt;strong&gt;&lt;a href="http://araez.blogspot.com" target="_blank"&gt;عرائض &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;عزيز دلی را به استماع نشينم که از پاکان عالم است و از با عشق ترين عاشقان مهر! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که ، همه ی عزيزان دلم را ، و همه ی شما مهربانان را ، همه ی شما نازنينان و مهراوه گان مهر باره را از آن من نمود! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt; بود که بر من ، منِ ديگرم را ، تو را ، خدای را ، &lt;strong&gt;اهورا &lt;/strong&gt;را ، &lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;را ، و هر چه هست و هر که هست را ، به امانت بخشيد! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ايليا &lt;/strong&gt;، به فدای اين &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;ازلی مطهر! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ی اينها که نبشتم و همه ی اين کلماتی که به رقص در آوردم و همه ی اين حروف دلی که به سماع برخاستند در اين کرانه ی &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;، اندکی بود از آنچه &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;بر من عطای نمود به حاتم صفتی خويش ، و به قولی اين آخرين دست نبشته ی من در کرانه ی بيکرانه و بی پهنا و بی منتها و پر ژرفنای اين لوح ازلی &lt;strong&gt;حس غريب &lt;/strong&gt;، تنها کوته &lt;strong&gt;يادواره &lt;/strong&gt;ای بود از دِينی که از&lt;strong&gt; حس غريب &lt;/strong&gt;بر گردن من است و تا به ابديت عدم ، مرا مرهون و مديون و ريزه خوار حضور و کرم و فضل و جود خويش نمود و وامدار بنده نوازی بيدريغش! ...&lt;br /&gt;باقی کلام ، باقی شروح مستی و جنون و شيدائی و عاشقی و سنگ صبور مآبی و علی اللهی گری و صوفی وشی و درويشی و و و ، بماند در کرانه ی مُقام نوين &lt;strong&gt;&lt;a href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank"&gt;حس غريب &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;، که مزين و مطهر گرديده ست به نام نامی « &lt;a href="http://www.iliyahoo.com" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;ايلياهو &lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;» که شقی ست از دو ذکر مقدس و طهور و ثمين بهر من! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل .. خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرچه من ازين خانه ی ازلی و از اين کاشانه ی طهور خويش هجرت آغاز ميدارم ، ليک نيمی از دل خويش در اين جای به گرو ميگذارم و نيمی دگر از دل پر درد خويش بر مُقام جديد می کشانم ، و بر سر خوانی جديد و در بيتی نوين از بيوت الله ، به مستی می نشينم و مستانه سر و رندانه رو ، باز مستی می نمايم و باز عاشق ميگردم و باز مجنون ميشوم و باز رهرو آبله پای خسته روی بشکسته دلی ميگردم مقيم در مُقام بيابان بی کسی و غربت و حيرت! ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تو مپندار کزين در به ملامت بروم .. دلم اينجاست! بده! تا به سلامت بروم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داغ فراق دوستان ، بس که نشست بر دلم .. ميروم و نميرود ، ناقه به زير محملم!&lt;br /&gt;بار بيفکند شتر ، چون برسد به منزلی .. بار دل است همچنان ، ور به هزار منزلم!&lt;br /&gt;ای که مهار ميکشی! صبر کن و سبک مرو! .. کز طرفی تو ميکشی ، وز طرفی سلاسلم! ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;CENTER&gt;&lt;A href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank" style="border:0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;IMG src="http://iliya.iliyahoo.com/pix/khatm2.jpg" border="6" style="border-color:#900000"&gt;&lt;/A&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اميد ظهور و حضور و ديدار دلبر بيدار هوشيار و آن يار و آن نگاری که هست عشاق را مايه ی انتظار! ...&lt;br /&gt;همه ی عزيزان دلم در پناه حق و در ظل بی پهنای لطف مولا ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يا حق و يا حی ...&lt;br /&gt;يا علی ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فدای همه گی تان : &lt;strong&gt;مهدی &lt;/strong&gt;(&lt;strong&gt; ايليای حس غريب ... &lt;/strong&gt;)&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;بيستون ماند و بناهای دگر گشت خراب .. اين درِ خانه ی عشق است که باز است هنوز! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تتمه ی کلام ، با شعری از استاد &lt;strong&gt;قيصر امين پور &lt;/strong&gt;، آن گنگ خوابديده ی عالم؛ شعری به نام « &lt;strong&gt;همزاد عاشقان جهان &lt;/strong&gt;» ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;{&lt;br /&gt;ا&lt;strong&gt;مروز هم ،&lt;br /&gt;ما هر چه بوده ايم ،&lt;br /&gt;همانيم! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ما صوفيانِ ساده ی سرگردان ،&lt;br /&gt;درويش های گمشده ی دوره گرد ،&lt;br /&gt;حتی درونِ خانه ی خود هم مهمانيم! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما کجاست خرقه و کشکولِ ما؟! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواهم از کنار خود برخيزم ،&lt;br /&gt;تا با تو در سماع در آيم! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اين دفتر سفيد قديمی ،&lt;br /&gt;اين صفحه ،&lt;br /&gt;خانقاه من و توست! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی من پشت ميز خود بنشينم ،&lt;br /&gt;وقتی تو در هيئت الهه ی الهام ،&lt;br /&gt;- آرام و بی صدا&lt;br /&gt;مثل پر شناوری در باد ،&lt;br /&gt;يا مثل سايه ، پشت سرم راه ميروی ،&lt;br /&gt;و دفتر و مداد و کتابم را ،&lt;br /&gt;- که در کف اتاق پراکنده اند&lt;br /&gt;از روی فرش کوچکمان جمع می کنی ،&lt;br /&gt;بی آنکه گـَـرد هيچ صدائی ،&lt;br /&gt;بر لحظه ی سرودن من سايه افکند ... ،&lt;br /&gt;آرامش حضور تو ، عطر خيال را ،&lt;br /&gt;بر خلسه وارِ خلوت من ، می پراکند! ...&lt;br /&gt;و خرقه ی تبرک من ، دستهای توست! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پس گاهی بيا! ...&lt;br /&gt;و پشت سرم لحظه ای بمان! ...&lt;br /&gt;دستی به روی شانه ی من بگذار ،&lt;br /&gt;تا از فراز شانه ی من ، اين سطرهای درهم و برهم ،&lt;br /&gt;اين شعرهای مبهم خط خورده را ،&lt;br /&gt;در دفترم بخوانی! ...&lt;br /&gt;تا سطرهای تار ، روشن شوند! ...&lt;br /&gt;تا من قلم به دست تو بسپارم! ...&lt;br /&gt;تا تو به دست من بنويسی! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بعد ،&lt;br /&gt;يک استکان چای ،&lt;br /&gt;- پس از خسته گی -&lt;br /&gt;اين هم شراب خانه گی ما ،&lt;br /&gt;- بی ترس محتسب -&lt;/em&gt; *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه ،&lt;br /&gt;در خانقاه گرمِ نگاه تو ،&lt;br /&gt;ما هر دو بال در بال ،&lt;br /&gt;بر سطرهای آبی اين دفتر سپيد ،&lt;br /&gt;پرواز می کنيم! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اين اوجِ ارتفاع من و توست! ...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دود عود و اسفند ،&lt;br /&gt;همراه واژه های رها در هوا ،&lt;br /&gt;رقص نگاه ما ، چه تماشائی ست! ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اين حلقه ی سماعِ من و توست! ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اشاره دارد به بيتی از حضرت لسان الغيب ، &lt;strong&gt;حافظ شيرازی &lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;" &lt;strong&gt;شراب خانه گی ترس محتسب خورده .. به روی يار بنوشيم و بانگ نوشانوش! ... &lt;/strong&gt;"؛&lt;br /&gt;}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;CENTER&gt;&lt;A href="http://iliya.iliyahoo.com" target="_blank" style="border:0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;IMG src="http://iliya.iliyahoo.com/pix/khatm1.jpg" border="6" style="border-color:#900000"&gt;&lt;/A&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;( حس غريب ... &lt;br /&gt;يا علی ... )&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4139103-108093549828265865?l=mahdi1979.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4139103/posts/default/108093549828265865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4139103/posts/default/108093549828265865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mahdi1979.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108093549828265865' title=''/><author><name>iliyA</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://iliya.iliyahoo.ir/pix/alonemahdi.jpg'/></author></entry></feed>
